سفارش تبلیغ
صبا



وری
که می ترسید هامیونگ بره و خودش رو تسلیم کنه به مشاورش گفت حواست باشه
هامیونگ پاش رو از قصر بیرون نگذاره و روسا هم بویی نبرند

 

Jomung.Mihanblog.Com

یوری شمشیرش رو بر می
داره و تصمیم می گیره با بویو بجنگه

Jomung.Mihanblog.Com

تو کمپ بویو تسو میگه
هنوز خبری نشده که میگن نه و میگه هر چی گروگان تو اردوگاه دارید رو بکشین

Jomung.Mihanblog.Com

که یون به تسو میگه
بین این ادمها ادمای عادی هستن و نباید اونها رو بکشین که تسو میگه تو بی
خودی مهربون هستی و اونا برای ما دشمن هستن

Jomung.Mihanblog.Com

یون بهش میگه اگه می
خواهین بزرگترین امپراطوری رو بسازین باید دل مردم گوگوریو رو بدست بیارید
که تسو هم میگه باشه

Jomung.Mihanblog.Com

دوجین هم با رئیس
بایگانی یه ذره به تیپ هم می زنند و رئیس بایگانی به یکی از سربازاش میگه
حواست به دوجین باشه

Jomung.Mihanblog.Com

سربازای بویو هم به
جون سربازای گوگوریو می افتن و کت بسته همشون رو میکشن

Jomung.Mihanblog.Com

برای یوری خبر میارن
که تسو صدها سرباز از ما رو که اسیر بودن کشته و یوری هم به مشاورش میگه می
خوام سربازای مرگزی رو برای جنگ ببرم و دستورم رو به رئیسها بگو

PardisFun.Com

مشاوره هم میاد و به
هامیونگ میگه که هامیونگ میگه من همه ی مسئولیت رو به عهده میگرم که مشاوره
میگه شاه قبول نمی کنه

PardisFun.Com

سانگا هم به یوری میگه
شنیدم می خوای سربازای مرکزی رو برای جنگ ببری که یوری میگه جنگ ناگریز
است و باید با تسو بجنگم که سانگا میگه باید هامیونگ رو تسلیم تسو کنی که
یوری میگه هرگز

سانگا هم میگه قربان
التماس میکنم درخواست تسو رو بپذیرید که یوری میگه من التماستون میکنم
رئیسها رو برای جنگ با بویو راضی کن و اونا تو جنگ تو سرما با ما نمی تونند
پیروز شوند

Jomung.Mihanblog.Com

اینا هم اومدن ببینن
هامیونگ چی شده که میگه اونو تو اتاقش حبس کردند و شازاده کاری نمی تونه
بکنه

Jomung.Mihanblog.Com

و میگه سربازای بویو
پیشرفت کردن و داخل خاک گوگوریو اومدن و اخرش هم شاه اونو تسلیم تسو میکنه
که موهیول میگه مگه می تونه پسرش رو تسلیم تسو کنه؟

Jomung.Mihanblog.Com

یاران با وفای هامیونگ
جمع می شن و میگن نباید بگذاریم شاهزاده خودش رو به کشتن بده و باید نجاتش
بدهیم و سریو هم میاد و میگه باید اونو نجاتش بدهید

Jomung.Mihanblog.Com

دست به کار میشن و
وارد قصر میشن و از یه سرباز می پرسن شاهزاده کجاست؟ که اونم میگه به
اردوگاه بویو رفته

Jomung.Mihanblog.Com

مشاور یوری هم براش
خبر میاره که هامیونگ به سمت اردوگاه بویو رفته

Jomung.Mihanblog.Com

هامیونگ هم برای اخرین
بار در مرز گوگوریو احترام به جا میاره و برای همیشه از گوگوریو خداحافظی
میکنه

Jomung.Mihanblog.Com

یوری میگه همه ی راهها
رو ببندید و نباید بگذارید هامیونگ بره پیش تسو و خودش هم دنبالش راه می
افته

Jomung.Mihanblog.Com

سربازای باگیوک جلوی
هامیونگ رو میگیرن که میگه می خوام برم به سمت اردوگاه بویو و راه رو باز
کنید و باگیوک میگه حالا که می خوای بری منم باهات میام و به سربازاش میگه
هر کی خواست از اینجا رد بشه رو بکش

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول و افرادش هم
وقتی می خوان برن پیش هامیونگ یه تیر میاد می خوره به سینه ی موهیول و بی
هوش میشه

Jomung.Mihanblog.Com

رئیس بایگانی برای تسو
خبر میاره که شاهزاده هامیونگ اینجاست و تسو به هامیونگ میگه فکر نمی کردم
یوری پسر خودش رو بفرسته

Jomung.Mihanblog.Com

و هامیونگ هم میگه اگه
پسر داشتی می فهمیدی که یه پسر هرگز پدرش رو به کشتن نمیده و تسو هم میگه
تو درست میگی اما اگه پسری داشتم نمی گذاشتم اینطوری بمیره و هامیونگ هم
میگه اینقدر به پدرم تهمت نزن و منو بکش

Jomung.Mihanblog.Com

بعد رئیس بایگانی به
خنجر به هامیونگ میده و تسو میگه به قولم وفادارم و تا قبل از اینکه خونت
خشک بشه از اینجا می رم .هامیونگ هم خنجر رو بر می داره

Jomung.Mihanblog.Com

تا می خواد تو قلبش
فرو کنه یوری میاد و میگه بروید کنار و تسو هم می گه یه بار بهت گفتم اگه
پسرت رو درست تربیت نکنی خونش رو جلوی چشمانت می ریزم

Jomung.Mihanblog.Com

هامیونگ هم خنجر رو تو
قلبش فرو میکنه و خودش رو میکشه و یوری هم میاد بالای سرش و زار زار گریه
میکنه

Jomung.Mihanblog.Com

تو بویو همه عزادار
هستند و موهیول تو همین حین به هوش میاد  و گویو یه گردنبند بهش میده و
میگه اگه این نبود تیر قلبت رو پاره می کرد

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول می پرسه
شاهزاده چی شد که مارو بهش میگه شاهزاده خودش رو جلوی چشم تسو کشت و
سربازای بویو عقب نشینی کردند

Jomung.Mihanblog.Com

که موهیول گریه اش می
گیره و میگه اونی که علی حضرت رو کشت بویو نبود و گوگوریو بود  و شاه تسو
شاهزاده رو نکشت بلکه شاه یوری اونو کشت و میگه من انتقامشو میگیرم

Jomung.Mihanblog.Com

شاه یوری هم هامیونگ
رو به مقبره خانوادگیش اورده و براش مراسم عزا گرفته

Jomung.Mihanblog.Com

ملکه بی شرف هنوز
هامیونگ نمرده به یوجین میگه ولیعهد و حالا به آرزوش رسیده هر چند یوجین
مثل اون نیست و میگه من لایق ولیعهدی نیستم

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول هم به یاد
حرفهای هامیونگ می افته که وقتی اون گردنبند رو بهش داد گفت اگه زنده بمونی
یه روزی استفاده کردن از اونو بهت نشون می دهم و همون گردنبند جونشو نجات
داد

Jomung.Mihanblog.Com

هائه اپ هم میاد به
فرمانده میگه من می دونم موهیول شاهزاده است و شاهزاده هامیونگ اینو به من
گفت و میگه بهتر نیست به مردم بگوییم اون شاهزاده است که فرمانده میگه الان
وقتش نیست

Jomung.Mihanblog.Com

ماهوانگ میاد پیش
سانگا و میگه به قولی که بهم دادی عمل کن و سانگا میگه باشه اما باید یه
کاری برام بکنی و طرفدارهای شاهزاده رو برام پیدا کنی و همشون رو بکشی

Jomung.Mihanblog.Com

گویو به فرمانده میگه
لرد قلعه ی جولبون باگیوک اینجاست و باگیوک به اونا میگه حیف شد شاهزاده
مُرد اما شاه یوری گفته اگه برگردید و به اون خدمت کنید می بخشدتون

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول میاد جلو و با
باگیوک میگه این همون خونیه که برای محافظت از شاهزاده ریختم اما فرمانده
بهش میگه برو کنار و به باگیوک میگه باهاتون میآییم

Jomung.Mihanblog.Com

وسط راه باگیوک دستور
میده بایستید که یکدفعه یه تیر میاد و به سینه ی فرمانده می خوره و سربازای
باگیوک به موهیول و افرادش حمله می کنن و باگیوک میگه این دستور شاه یوری
است

Jomung.Mihanblog.Com

وسط درگیری فرمانده
جون موهیول رو نجات میده اما خودش هم کشته میشه و هائه اپ به مارو میگه
موهیول رو بردار و فرار کن

Jomung.Mihanblog.Com

سربازا دنبالشون میرن
اما عده ای سیاه پوش اونا رو دستگیر می کنن و با خودشون می برند پیش بقیه ی
اسیرها که معلوم میشه اینها سربازان بویو هستن

Jomung.Mihanblog.Com

سریال تو یک سال بعد
ادامه پیدا می کنه و برای تسو خبر میارن که اوضاع تو قلعه ی هوانگنینگ بده و
شورش به پا شده که تسو میگه چطور از پس چند تا راهزن بر نمی ایید که وساجا
میگه یکی داره اینها رو از لحاظ اسلحه تامین میکنه

Jomung.Mihanblog.Com

تو گوگوریو ماهوانگ
میاد پیش یوری و میگه اوضاع هوانگنینگ بد است و شورشی هایی که تامینشون می
کنیم به زودی اوضاع رو به دست می گیرن

Jomung.Mihanblog.Com

وساجا برای تسو خبر
میاره که شاه یوری پشت این ماجراست و اون به شورشی ها کمک می کنه و تازه یه
سفیر هم به ژین فرستاده تا علیه ما با هم متحد بشوند که تسو میگه برو به
اردوگاه سایه های سیاه وبفرستشون تا یوری رو برای من بکشند

Jomung.Mihanblog.Com

وساجا به اردوگاه سایه
های سیاه میره و فرمانده یه نمونه ی ازمایشگاهی بهش نشون میده و میگه این
از همه سرسختره و در برابر همه ی سم ها طاقت اورده و یون هم موهیول رو تو
اون وضع میبینه و دلش فرو می ریزه

Jomung.Mihanblog.Com

مارو هم با بقیه تو
زندانه و یون به پدرش میگه من اون شخص رو قبلا تو مرز بویو دیدم و یکی خبر
میاره که اون اسیره مُرد

Jomung.Mihanblog.Com

یون میاد و میبینه
زنده است و به درمانگاه می بردش و درمانش میکنه و دوجین هم به کارهایی که
یون برای موهیول میکنه از دور نگاه میکنه

Jomung.Mihanblog.Com

Jomung.Mihanblog.Com

دوجین برای یون عسل
وحشی میاره اما بهش میگه وقتت رو بی خودی روی این برده تلف نکن که یون میگه
امتحان کردن سم روی ادما بی رحمیه

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول به هوش میاد و
یون بهش میگه منو می شناسی که موهیول تا می خواد بلند بشه یکی میاد و به
یون میگه علی حضرت کارتون دارند

Jomung.Mihanblog.Com

وساجا فکر می کنه که
موهیول جاسوسه که فرمانده میگه تا حالا جاسوس به اینجا وارد نشده که بتونه
زنده بمونه و امکان نداره جاسوس باشه و یون هم میاد و به پدرش میگه حالش
بهتره و بحرانو رد کرده

Jomung.Mihanblog.Com

موهیول رو پیش وساجا
می برن و وساجا بهش میگه فردا هم باید سم روت ازمایش کنیم و این یعنی
میمیری که موهیول می گه عمرا که وساجا میگه برای چی اینقدر سرسختی که
موهیول میگه باید یکی رو بکشم و وساجا می پرسه کی که موهیول میگه شاه یوری
رو

Jomung.Mihanblog.Com




تاریخ : جمعه 89/5/29 | 2:36 عصر | نویسنده : نوید فرزین | نظر


  • پزشکی
  • سخیف
  • کارت شارژ همراه اول